تبليغاتX
پیامبر آسمانی

                                                گذشت پیامبر

به پیامبر خدا اطلاع دادند که جمعی از قبیله ی غطفان به فکر افتاده اند تا به مدینه حمله کنند و برای این کار افراد و اسلحه تهیه می کنند.پیامبر خدا با چهارصد و پنجاه نفر از مسلمانان به قصد پراکنده ساختن و جلوگیری از آنها به «ذی امر»رفت و در آنجا فرود آمد.رئیس قبیله ی مزبور شخصی بود به نام «دعثوربن حارث». هنگامی که پیامبر اکرم و همراهان به آنجا فرود آمدند باران گرفت و پیامبر خدا به کنار درختی رفته بود که باران شدت یافت و تدریجا سیلی برخاست و «دره امر» را فرا گرفت.پیغمبر خدا در آن سوی دره بود ویارانش در این سوی دره که سیلی برخاست و میان آن حضرت و یارانش جدایی انداخت.پیامبر جامه ی خود را که در اثر آمدن باران تر شده بود از تن بیرون آورد و فشاری داد و روی درخت انداخت تا خشک شود و خود به زیر آن درخت خوابید.افراد قبیله ی غطفان که در تمام این احوال ناظر رفتار پیامبر بودند چون آن حضرت را تنها دیدند و سیل خروشان را نیز که مانع بزرگی میان آن حضرت و اصحاب بود مشاهده کردند به دعثور بن حارث که مرد شجاع و بی باکی بود گفتند:«فرصت خوبی برای تو پیش آمده تا بتوانی محمد را به راحتی به قتل برسانی و خیال خود و دیگران را آسوده کنی زیرا اگر به فرض یاران خود را نیز در اینجا به کمک بطلبد آنها نمی توانند به او کمک کنند». دعثور از جای برخاست و شمشیر برانی از میان شمشیر هایی که داشت انتخاب کرد و همچنان تا بالای سر پیامبر آمد و آنجا با شمشیر برهنه ایستاد و گفت:«ای محمد کیست که اکنون بتواند تو را از دست من نجات بدهد و نگهبانی کند؟» پیامبر خدا با آرامی فرمودند:«الله» در این وقت جبرئیل دستی به سینه ی دعثور زد که بر زمین افتاد و شمشیر از دستش به یک سو پرید. پیامبر خدا از جای برخاست وشمشیر را برداشته بالای سر او آمد و فرمود:«کیست که اکنون تو را از دست من حفظ کند؟» دعثور عرض کرد:«هیچ کس و من به راستی گواهی می دهم که جز خدای یگانه خدایی نیست و تو هم پیغمبر و فرستاده ی خدا هستی و به خدا سوگند از این پس هرگز دشمنی را علیه تو جمع آوری نخواهم کرد».در این هنگام پیامبر خدا شمشیرش را به او داد و دعثور برخاسته و به راه افتاد سپس روی خود را به آن حضرت کرده گفت:« به خدا  سوگند تو بهتر از من هستی.» او این سخن را گفته نزد افراد قبیله ی خود بازگشت. هنگامی که از او پرسیدند:«چه شد که او را نکشتی؟» گفت:«مردی سفید پوش و بلند قامت را دیدم که بر سینه ام زد و چنان که دیدید به پشت روی زمین افتادم و دانستم که او فرشته ای بود و گواهی می دهم که محمد رسول خداوند است و از این پس دیگر کسی را علیه او تحریک نخواهم کرد.» و به دنبال این گفتار مردم را به اسلام دعوت کرد و از آن پس مسلمان گردید.

نگارش در تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386 توسط مریم ادیبی |
درباره وبلاگ

ستايش مخصوص خداوندي است که علو مرتبه‏اش بخاطر قدرت او است، ونزديکيش به مخلوقات به واسطه عطا و بخشش او،همو است‏بخشنده تمام نعمتها،و دفع‏کننده تمام شدائد و بلاها او را مي‏ستايم در برابر عواطف کريمانه و نعمتهاي وسيع و گسترده‏اش‏به او ايمان مي‏آورم چون مبدء هستي و ظاهر و آشکار است،و از او هدايت مي‏طلبم چون‏راهنما و نزديک است،از او ياري مي‏جويم چون توانا و پيروز است،بر او توکل مي‏کنم چون‏تنها ياور و کفايت کننده است.

نهج البلاغه خطبه83

پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها


قالب وبلاگ