معراج و ریشه ی قرآنی
۴-با این که ابتدای سفر از خانه ام هانی دختر ابوطالب بود خدا آغاز آن را مسجد الحرام معرفی فرموده است. شاید بدین دلیل است که عرب همه ی مکه را حرم خدا می داند. از این رو تمام آن نقاط حکم مسجد و حرم خدا را داشته است.بنابراین صحیح است که بفرماید:«أسری مِنَ المسجدِ الحرام ؛از مسجدالحرام سیر داد».و بنا به برخی از روایات آغاز سیر از مسجد الحرام بوده است. این آیه اگر چه مبدا سیر را مسجدالحرام و پایان آن را مسجدالاقصی معرفی می کند ولی هرگز منافاتی ندارد که پیامبر علاوه بر این سیر دیگری به سوی عالم بالا داشته باشد زیرا این آیه فقط این قسمت از مسافرت را بیان نموده و قسمت دیگر از برنامه ی سفر را آیات سوره نجم معترض است.
5-غرض از این سیر با شکوه شناساندن مراتب وجود و نشان دادن جهان بزرگ هستی است.سوره ی دیگری که نیز آشکارا جریان معراج را بیان نموده سوره ی نجم است.وقتی پیامبر به قریش فرمود که من فرشته ی وحی را هنگام آوردن اولین وحی با قیافه ی واقعی خود دیده ام قریش در این باره با او به مجادله برخاسته بود.قرآن در پاسخ انکار این ها چنین می فرماید:«چرا با پیامبر درباره ی دیدن جبرئیل مجادله می کنید او یک بار دیگر نیز فرشته را نزدیک «سدرةُ المنتهی» در مجاورت بهشت دیده که اقامت گاه نیکان است آن دم که سدرةُ المنتهی را آثار شکوه فرا گرفته بود دیده است . او نه خطا رفت و نه منحرف شد و مقداری از آیت های بزرگ پروردگار خود را دید» سوره نجم آیه53
پایان...
فروغ ابدیت
صدقه و نجات مرد يهودى
چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا(ص)
عمامه ی نورانی
در كتاب مفتاح الجنة روايت است كه روزى حضرت رسول (ص) در بالاى منبر موعظه مى فرمود، اعرابى داخل شد كه هر دو چشمش كور بود، بعد از سلام عرض كرد، یارسول الله گرسنه ام مرا سير نما و هفتاد دينار قرض دارم قرضم را نيز ادا كن حضرت در آن وقت چيزى نداشت رو به اصحاب كرده فرمود: اين اعرابى را خشنود كنيد و قرض او را بدهيد همه اصحاب ساكت شدند، تا سه مرتبه حضرت تكرار فرمود، و هر مرتبه سكوت كردند، و كسى به اعرابى چيزى نداد. بعد از آن آن بزرگوار عمامه مباركش را از سر برداشته به آن اعرابى داد، آن را به تعظيم تمام گرفته و بوسيد و به ديده هايش ماليد فى الفور هر دو چشمش مانند نرگس شهلا روشن شد، بعد بر شكمش ماليد سير شد خواست از مسجد بيرون رود همه اصحاب بيرون ريختند، و به اعرابى گفتند: ما قرض تو را مى دهيم عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به ما بده راضى نشد مقدار پول را زياد كردند، و تا هفتاد هزار دينار رسانیدندباز راضى نشده گفت : اول شما هفتاد دينار نداشتيد.
بالا خره اعرابى عمامه را به سينه چسبانيده و از مسجد بيرون رفت همين كه خواست از در دروازه مدينه بيرون شود ناگاه عبداللّه بن سلام كه به قصد تجارت به شام رفته بود و چهل بار شتر از متاع شام مى آورد وارد دروازه مدينه شد ديد، از دور يك نفر مى آيد و نورى از طرف او، به آسمان ساطع مى شود، درست نظاره كرد ديد كه رسول خدا (ص) و على المرتضى (ع) نيست متحيّر شد
قدرى نزديك شد ديد اعرابى است كه عمامه اى را به سينه چسبانيده و از آن عمامه نور ساطع مى شود، پرسيد:اى اعرابى اين چه عمامه اى است و از كيست ؟ گفت : از رسول خدا صلى الله عليه و آله است و ماجرا را ذكر نمود، آن مؤمن مخلص گفت : يك شتر با بارش ميدهم اين عمامه را به من بده . گفت : نمى دهم و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله هفتاد هزار دينار دادند، من ندادم عبداللّه تعداد شتر را زياد كرد راضى نشد، تا اينكه گفت : اين چهل شتر را با بارشان به تو مى دهم ، اين عمامه را به من بده ! كه ديگر شترى ندارم مگر اين شترى كه الآن سوار آن هستم ، اعرابى گفت : او را نيز بده تا عمامه را به تو بدهم عبداللّه شتر سوارى خود را نيز داد عمامه را از اعرابى گرفت . اعرابى با شترها روانه راه خود شد و عبداللّه عمامه را برداشته به مسجد رسول خدا (ص) آمده دید که هنوز آن جناب در بالاى منبر است كيفت را به عرض رسانيد پس حضرت رسول (ص) فرمود: هر حاجت كه دارى از خداى تعالى بخواه ، عبداللّه عمامه را بالاى دستهايش به درگاه الهى بلند كرد، عرض كرد: خدايا تو را قسم مى دهم به صاحب اين عمامه كه جميع گناهان مرا بيامرزى در آنحال جبرئيل به حضرت رسول (ص) نازل شده عرض كرد، يا رسول اللّه خدا به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: به عبداللّه بگو كه چرا بخيلى اگر از خدا آمرزش گناهان جميع انس و جن راسؤ ال مى كردى و خدا را به صاحب اين عمامه قسم مى دادى هر آينه همه ايشان را مى آمرزيدم.

