تبليغاتX
پیامبر آسمانی

 بهشتیان امت پیامبر

حضرت امام جعفر صادق فرمود:پیامبر خدا فرمودند:«در بهشت اتاق هایی است که ظاهرش باطن آن بوده و درونش از بیرون آن دیده می شود و آنجا اقامت گاه فردی از امت من است که دارای این اخلاق ها باشد:کلامش نیکوست و مردم گرسنه را طعام می دهد و سلام می کند و پیوسته روزه دار است و در شب هنگامی که چشمان مردم به خواب رفته است او چشم خود را به رحمت پروردگار دوخته و به خواندن نماز مشغول است.» حضرت امیر مومنان امام علی (ع) عرض کردند:«ای پیامبر خدا از امت شما چه کسی توان انجام این کارها را دارد؟» پیامبر خدا فرمودند:«یا علی آیا می دانی سخن نیک چیست؟کسی که هر صبح و هر شب ده مرتبه بگوید:«سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر » و دادن غذا،خرجی دادن مرد به خانواده خویش است و پشت سر هم روزه گرفتن آن است که انسان در طول ماه رمضان و در هر ماه سه روز روزه بگیرد که پاداش روزه ی تمامی عمر برای او نوشته می شود و نماز خواندن در شب آن گاه که مردم در خواب هستند این است که اگر شخصی نماز مغرب و عشا و صبح را در مسجد به جماعت بخواند همانند کسی است که تمامی شب را بیدار مانده است و افشای سلام آن است که از سلام دادن به هیچ یک از مسلمانان بخل نورزد.

نگارش در تاريخ شنبه چهارم آبان 1387 توسط مریم ادیبی |

                                             صدقه و نجات مرد يهودى


از امام جعفر صادق (ع) نقل است:روزى حضرت رسول (ص) در جمع اصحاب و ياران خود نشسته بود كه يك نفر يهودى از نزديكى حضرت و اصحابش عبور مى كرد خطاب به رسول خدا كرد و گفت : سام عليك .رسول خدا در پاسخ به آن يهودى اظهار نمود: و عليك .بعضى از اصحاب گفتند: يارسول اللّه ! يهودى آرزوى مرگ براى شما كرد و گفت : سام عليك  يعنى  مرگ بر تو باد.حضرت رسول (ص): من نيز همانند او جوابش را پاسخ دادم و سپس افزود: اين مرد يهودى امروز به وسيله مار سياهى افعى كشته خواهد شد.و چون عصر همان روز فرا رسيد يهودى در حالى كه مقدارى هيزم با طناب بسته بود و آن ها را جهت فروش بر پشت خود حمل كرده بود از بيابان بازگشت  پيغمبر اسلام (ص)  نيز در همان محل با عده اى از همان افراد نشسته بود كه چشمشان بر آن يهودى افتاد حضرت به او فرمود: بار هيزم را زمين بگذار  همين كه هيزم ها را زمين نهاد وطناب را باز كرد مار بزرگى را در بين هيزم ها بى حال وبى حس مشاهده كرد.حضرت به او خطاب كرد و فرمود: امروز چه كار خيرى كرده اى ؟ گفت : كارى نكرده ام  مگر آن كه دو عدد نان همراه خود داشتم يكى از آنها را خوردم و ديگرى را به فقيرى صدقه دادم .حضرت رسول فرمود: خداوند متعال بلا را به وسيله آن صدقه از تو برطرف كرد و پس از آن اظهار داشت : صدقه انواع بلاها را از انسان برطرف مى گرداند.سپس يهودى اسلام را پذيرفت و شهادتين را بر زبان خود جارى نمود ومسلمان شد.

 

 

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا(ص)

نگارش در تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط مریم ادیبی |

 عمامه ی نورانی

در كتاب مفتاح الجنة روايت است كه روزى حضرت رسول (ص) در بالاى منبر موعظه مى فرمود، اعرابى داخل شد كه هر دو چشمش كور بود، بعد از سلام عرض كرد، یارسول الله گرسنه ام مرا سير نما و هفتاد دينار قرض دارم قرضم را نيز ادا كن  حضرت در آن وقت چيزى نداشت رو به اصحاب كرده فرمود: اين اعرابى را خشنود كنيد و قرض او را بدهيد همه اصحاب ساكت شدند، تا سه مرتبه حضرت تكرار فرمود، و هر مرتبه سكوت كردند، و كسى به اعرابى چيزى نداد. بعد از آن  آن بزرگوار عمامه مباركش را از سر برداشته به آن اعرابى داد، آن را به تعظيم تمام گرفته و بوسيد و به ديده هايش ماليد فى الفور هر دو چشمش مانند نرگس شهلا روشن شد، بعد بر شكمش ماليد سير شد خواست از مسجد بيرون رود همه اصحاب بيرون ريختند، و به اعرابى گفتند: ما قرض تو را مى دهيم عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به ما بده راضى نشد مقدار پول را زياد كردند، و تا هفتاد هزار دينار  رسانیدندباز راضى نشده گفت : اول شما هفتاد دينار نداشتيد.
بالا خره اعرابى عمامه را به سينه چسبانيده و از مسجد بيرون رفت همين كه خواست از در دروازه مدينه بيرون شود ناگاه عبداللّه بن سلام كه به قصد تجارت به شام رفته بود و چهل بار شتر از متاع شام مى آورد وارد دروازه مدينه شد ديد، از دور يك نفر مى آيد و نورى از طرف او، به آسمان ساطع مى شود، درست نظاره كرد ديد كه رسول خدا (ص) و على المرتضى (ع) نيست متحيّر شد
قدرى نزديك شد ديد اعرابى است كه عمامه اى را به سينه چسبانيده و از آن عمامه نور ساطع مى شود، پرسيد:اى اعرابى اين چه عمامه اى است و از كيست ؟ گفت : از رسول خدا صلى الله عليه و آله است و ماجرا را ذكر نمود، آن مؤمن مخلص ‍ گفت : يك شتر با بارش ميدهم اين عمامه را به من بده . گفت : نمى دهم و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله هفتاد هزار دينار دادند، من   ندادم عبداللّه تعداد شتر را زياد كرد راضى نشد، تا اينكه گفت : اين چهل شتر را با بارشان به تو مى دهم ، اين عمامه را به من بده ! كه ديگر شترى ندارم مگر اين شترى كه الآن سوار آن هستم ، اعرابى گفت : او را نيز بده تا عمامه را به تو بدهم عبداللّه شتر سوارى خود را نيز داد عمامه را از اعرابى گرفت . اعرابى با شترها روانه راه خود شد و عبداللّه عمامه را برداشته به مسجد رسول خدا (ص) آمده دید که هنوز آن جناب در بالاى منبر است كيفت را به عرض رسانيد پس حضرت رسول (ص) فرمود: هر حاجت كه دارى از خداى تعالى بخواه ، عبداللّه عمامه را بالاى دستهايش به درگاه الهى بلند كرد، عرض كرد: خدايا تو را قسم مى دهم به صاحب اين عمامه كه جميع گناهان مرا بيامرزى در آنحال جبرئيل به حضرت رسول (ص) نازل شده عرض كرد، يا رسول اللّه خدا به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: به عبداللّه بگو كه چرا بخيلى اگر از خدا آمرزش ‍ گناهان جميع انس و جن راسؤ ال مى كردى و خدا را به صاحب اين عمامه قسم مى دادى هر آينه همه ايشان را مى آمرزيدم.

نگارش در تاريخ جمعه نهم فروردین 1387 توسط مریم ادیبی |

امین قریش علی (ع) را به خانه ی خود می برد

در یکی ازسال ها که فحطی و کم ابی مکه و نواحی آن را در بر گرفته بود رسول گرامی تصمیم گرفت که به عموی بزرگوار خود ابوطالب کمک کند و هزینه ی زندگی او را پایین آورد. از این رو با عموی خود به نام عباس موضوع را در میان گذاشت. قرار شد هر کدام یکی از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند: رسول گرامی علی (ع) را و عباس (جعفر) را به خانهی خود بردند.

ابوالفرج اصفهانی مورخ معروف می نویسد: عباس طالب را و حمزه جعفر را و رسول خدا علی را به خانه های خود بردند. آن گاه رسول خدا گفت: من همان را برگزیدم که خدا او را برایم برگزیده است.

اگر چه ظاهر جریان این بود که به زندگی ابوطالب در سال قححطی کمک کند ولی هدف نهایی چیز دیگری بود وآن این که در دامان پیامبر تربیت و پرورش پیدا کند و از اخلاق کریمهی او پیروی نماید.

امیر مومنان در نهج البلاغه در این مورد می فرماید:

همه ی شما از موقعیت و نزدیکی من با رسول گرامی آگاهید. او مرا در آغوش خود بزرگ کرد و من خردسالی بودم که مرا به سینه می چسباند و رخت خواب مرا در کنار خود پهن می کرد. من بوی خوش آن حضرت  را استشمام می کردم و هر روز از اخلاق او چیزی می آموختم.

نگارش در تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط مریم ادیبی |

 

عواطف دوران جواني پيامبر

 

در بازار مكه واقعه اي رخ داد كه عواطف انساني او را جريحه دار ساخت. قماربازي را ديد كه مشغول قمار است. وي از بدي بخت شتر خود را باخت خانه مسكوني خود را باخت كار به جايي رسيد كه ده سال از زندگي خود را نيز از دست داد. مشاهده ي اين واقعه چنان جوان قريش را متاثر ساخت كه نتوانست همان روز در شهر مكه بماند بلكه به كوه هاي اطراف پناه برد و پس از پاسي از شب به خانه بازگشت. او به راستي از ديدن اين نوع مناظر غم انگيز و رقت بار متاثر مي گشت و از كمي عقل و شعور اين طبقه ي گمراه در شگفت مي ماند.

خانه ي خديجه پيش از ازدواج با محمد (ص) كعبه ي آمال و خانه ي اميد مردم بي نوا بود. پس از آن كه با جوان قريش ازدواج نمود كوچك ترين تغييري در وضع خانه و بذل و بخشش همسر خود نداد.

در مواقع قحطي و كم باراني گاهي مادر رضاعي او حليمه به ديدار فرزند خود مي آمد. رسول گرامي عباي خود را زير پاي او پهن مي كرد و به ياد عواطف مادر خود و آن زندگي ساده مي افتاد و سخنانش را گوش مي داد و موقع رفتن آن چه در توان داشت به مادر خود كمك مي كرد.

 

 

نگارش در تاريخ شنبه یازدهم فروردین 1386 توسط مریم ادیبی |

 

مباهله

 

خداوند به پيامبر خود دستور دادكه هرگاه پس از آن همه استدلالات روشن كسي درباره ي ادعاي الهويت عيسي با تو به جدا و ستيز برخيزد با او پيشنهاد مباهله كن و به آنها بگو ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را ما زنان خود را دعوت مي كنيم شما هم زنان خود را و نيز ما از نفوس خود دعوت مي كنيم شما هم از نفوس خود دعوت نمائيد آن گاه مباهله مي كنيم و لعنت خدا را بردروغگويان قرار مي دهيم.ناگفته پيداست منظور از مباهله اين نيست كه اين افراد جمع شوند و نفرين كنندوسپس پراكنده گردندزيرا چنين عملي بخودي خود هيچگونه تاثيري ندارد بلكه منظور اين است كه اين دعا و نفرين اثر خود راعملا اشكار خواهد ساخت و دروغگو فورا به عذابي گرفتار خواهد شد.

به عبارت ديگر اگر چه در قرن تصريحي به تاثير مباهله نشده است اما ار انجا كه اين كار به عنوان آخرين حربه بعد از اثر نكردن منطق و استدلال مورد استفاده قرار گرفته دليل بر اين است كه تنها دعا نبوده بلكه اثر خارجي آن مورد نظر بوده است.

مسئله مباهله به شكل فوق شايد تا آن زمان در بين عرب سابقه نداشت و راهي بود كه صد در صد حكايت از ايمان و صدق دعوت پيامبر مي كرد.

هنگامي كه پاي مباهله به ميان آمد نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود به شور بنشينند نتيجه مشاوره آنها يك نكته روانشناسي سرچشمه مي گرفت اين بود كه به نفرات خود دستور دادند اگرمشاهده كرديد محمد باسر و صدا و جمعيت و جارو جنجال به مباهله آمد با او مباهله كنيد و نترسيد زيرا حقيقتي در كار نيست كه متوسل به جار وجنجال شده است و اگر با نفرات بسيار محدودي از خاصان نزديك و فرزندان خردسالش به ميعادگاه آمد بدانيد او پيامبر خداست و از مباهله با او پرهيز كنيد كه خطرناك است.

آنها طبق قرار قبلي به ميعادگاه رفتند ناگاه ديدندكه پيامبر فرزندش حسين رادرآغوش داردو دست حسن را در دست گرفته و علي و فاطمه همراه او هستند و به آنها سفارش مي كند هرگاه من دعا كردم شما« آمين» بگوييد مسيحيان هنگامي كه اين صحنه را مشاهده كردند سخت به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خودداري كردندو حاضر به مصالحه شدند و بشرائط «ذمه» تن در دادند.

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1385 توسط مریم ادیبی |

 

اجازه گرفتن عزرائيل براي ورود به خانه ي پيامبر (ص)

 

رسول خدا (ص)در بستر رحلت قرار گرفت ساعت آخر عمر را مي پيمود. در اين لحظه صداي در شنيده شد فاطمه (س) فرمود: كيستي؟

كوبنده در :من مردي غريبي هستم آمده ام از رسول خدا (ص) بپرسم آيا به من اجازه ي ورود مي دهد تا به محضرش آيم؟

فاطمه: خدا تو را بيامرزد بازگرد رسول خدا (ص) در بستر بيماري است.

مرد غريب رفت پس از ساعتي بازگشت و در خانه پيامبر(ص) را كوبيد وگفت:غريبي هستم كه از محضر رسول خدا اجازه مي خواهم تا به خدمتش برسم آيا به غريبان اجازه مي دهيد؟

در اين هنگام رسول خدا(ص) به هوش آمد و به فاطمه (س) فرمود:«اي فاطمه جانم آيا مي داني اين غريب كيست؟»

فاطمه: نه اي رسول خدا (ص)

پيامبر (ص)فرمود:«اين كسي است كه جمعيت ها را پراكنده مي سازد و لذت ها را از هم مي پاشد اين فرشته ي مرگ است كه سوگند به خدا براي قبض روح هيچ كس قبل از من و نه بعد از من اجازه نمي گيرد ولي به خاطر مقام ارجمندي كه نزد خدا دارم از من اجازه مي خواهد به او اجازه ورود بده»

فاطمه (س) به عزرائيل فرمود: خدا تو رارحمت كند وارد خانه شو

عزرائيل مانند نسيم ملايم و آرامش بخشي وارد خانه شدوگفت:سلام بر اهل خانه ي رسول خدا

امير مومنان علي (ع) وصي و جانشين پيامبر اسلام اشعار زير را در سوگ جانسوز پيامبر خواند كه ترجمه ي آن به صورت زير است:

مرگ نه پدر و نه فرزند را براي امتش باقي نگذاشت اگر خداوند كسي را قبل از پيامبر باقي مي گذاشت او را نيز باقي مي گذاشت.

ناگزير ما آماج تير هاي مرگ كه خطا نمي روند واقع مي شويم كه اگر امروز مورد اصابت تير مرگ نشديم فردا او ما را از ياد نمي برد.

 

نگارش در تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1385 توسط مریم ادیبی |

 

و امانده قافله

 

در تاريكي شب ، از دور ، صداي جواني به گوش مي‏رسيد كه استغاثه مي‏كرد

و كمك مي‏طلبيد و مادر جان مادر جان مي‏گفت . شتر ضعيف و لاغرش از قافله

عقب مانده بود ، و سرانجام از كمال خستگي خوابيده بود . هر كار كرد شتر

را حركت دهد نتوانست . ناچار بالاسر شتر ايستاده بود و ناله مي‏كرد . در

اين بين ، رسول اكرم كه معمولا بعد از همه و در دنبال قافله حركت مي‏كرد -

كه اگر احيانا ضعيف و ناتواني از قافله جدا شده باشد تنها و بي‏مدد كار

نماند - از دور صداي ناله جوان را شنيد ، همينكه نزديك رسيد پرسيد :

كي هستي ؟  .

-  من جابرم

-  چرا معطل و سرگرداني ؟  .

-  يا رسول الله فقط به علت اينكه شترم از راه مانده  .

-  عصا همراه داري ؟

-  بلي  .

-بده به من

رسول اكرم عصا را گرفت و به كمك آن عصا شتر را حركت داد ، و سپس او

را خوابانيد ، بعد دستش را ركاب ساخت ، و به جابر گفت :

-  سوار شو  .

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1385 توسط مریم ادیبی |

 

كارهاي خانه

 

علي بن ابيطالب - عليه السلام - و زهراء مرضيه - سلام الله عليها - پس 

از آنكه با هم ازدواج كردند و زندگي مشترك تشكيل دادند ، ترتيب و تقسيم 

كارهاي خانه را به نظر و مشورت رسول اكرم واگذاشتند ، به آن حضرت گفتند :

" يا رسول الله ما دوست داريم ترتيب و تقسيم كارهاي خانه با نظر شما

باشد " .

پيامبر ، كارهاي بيرون خانه را به عهده علي و كارهاي داخلي را به عهده 

زهراء مرضيه گذاشت . علي و زهرا از اينكه نظر رسول خدا را در زندگي 

خصوصي خود دخالت دادند و رسول خدا با مهرباني و محبت خاص از پيشنهاد

آنها استقبال كرد و نظر داد ، راضي و خرسند بودند .

 مخصوصا زهراء مرضيه از اينكه رسول خدا او را از كار بيرون معاف كرد خيلي 

اظهار خرسندي ، مي‏كرد . مي‏گفت :

" يك دنيا خوشحال شدم كه رسول خدا مرا از سر و كار پيدا كردن با

مردان معاف كرده است " .

از آن تاريخ كارهايي از قبيل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خريد بازار

را علي انجام مي‏داد ، و كارهايي از قبيل آرد كردن گندم و جو به وسيله 

آسيا دستي و پختن نان و آشپزي و شستشو و تنظيم خانه به وسيله زهرا صورت 

مي‏گرفت .

در عين حال علي - عليه السلام - هر وقت فراغتي مي‏يافت در كارهاي داخلي 

به كمك زهرا مي‏پرداخت . يك روزپيامبر به خانه آنان آمد و آنان را ديد

كه با هم كار مي‏كنند . پرسيد كداميك از شما خسته تر هستيد تا من به جاي 

او كار كنم ، علي عرض كرد : يا رسول الله زهرا خسته است " .

رسول اكرم به زهرا استراحت داد و لختي خود به كار پرداخت . از آن 

طرف هر وقت براي علي گرفتاري يا مسافرت يا جهادي پيش مي‏آمد ، 

زهراء مرضيه كار بيرون را نيز انجام مي‏داد .

اين روش همچنان ادامه داشت ، علي و زهرا كارهاي خانه خود را خودشان 

انجام مي‏دادند و خود را به خدمتكاري نيازمند نمي‏ديدند .

تا آنكه صاحب فرزنداني شدند و كودكاني عزيز در كلبه محقر ولي روشن و

با صفاي آنها چشم گشودند . در اين هنگام طبعا كار داخلي خانه زيادتر و

زحمت زهرا افزون گشت .

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1385 توسط مریم ادیبی |

ازدواج محمد (ص)

وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم
مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد
و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام
بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين
پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد .
وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر
را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از
جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير
سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين "
افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که
زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او
مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " .
خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با
محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل
ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت .
خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو
بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در
مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و
دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد .
خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع
ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان
به بينوايان بذل و بخشش مي کردند .
حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند
رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و
به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود
کمک مي کرد .
محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های 
زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر
اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست
و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به
راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش
نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر
مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان
بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و
بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است
بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته
سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک
" عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور
افشانی مي کند .

 

نگارش در تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385 توسط مریم ادیبی |

 

پناهندگي شتر گرسنه به پيامبر

 

عصر پيامبر بود آن حضرت همراه اصحابش بود كه ديدند شتري نزد آنها آمد لب هايش را حركت داد و همهمه كرد. پيامبر نزديك شد و همهمه ي شتر را گوش داد سپس اصحاب ديدند خنده اي بر لب هاي پيامبر نشست منتظر بودند كه بشنوند پيامبر چه مي فرمايد . شنيدند كه آن حضرت فرمود:«اين شتر از گرسنگي و سنگيني بارش شكايت مي كند.»

آن گاه پيامبر به جابر كه در آن جا بود فرمود:«نزد صاحب اين شتر برو و او را نزد من بياور.»

جابر: به خدا صاحب شتر را نمي شناسم.

پيامبر: با همين شتر حركت كن اين شتر تو را به صاحبش راهنمايي مي كند.

جابر همراه شتر حركت كرد تا اينكه شتر به در خانه ي صاحبش آمد و به اين ترتيب صاحب شتر شناخته شد جابر از او خواست تا نزد پيامبر بياييد او همراه بستگانش به حضور پيامبر آمد.

پيامبر به او فرمود:«اين شتر تو به من خبر داد كه برايش علوفه ي اندك فراهم مي كني و بار سنگين بر پشتش مي نهي»

صاحب شتر: اي رسول خدا به خاطر نافرماني او دو شب است در مورد علوفه و حمل بار بر او سخت گرفتم.

پيامبر به شتر رو كرد و فرمود: همراه صاحبت و همراهانش برو. شتر كه از صاحبش قهر كرده بود رام گرديدوبا كمال فروتني در پيشاپيش صاحب و همراهانش حركت كرد.

در اين هنگام صاحب شتر و همراهانش تحت تاثير شديد قرار گرفتندو به رسول خدا عرض كردند:«به خاطر احترام و قداست شما اين شتر را آزاد كرديم.»

از آن پس آن شتر دربازار و راه ها بدون مزاحم حركت مي كرد مردمي كه او را مي ديدند مي گفتند:

«اين شتر آزاد كرده ي رسول خداست.»

نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم دی 1385 توسط مریم ادیبی |

 

مقام و منزلت مادر

 

در حديثي از امام صادق(ع) آمده است:

 

مردي نزد پيامبر آمد و عرض كرد يا رسول الله به چه كسي نيكويي كنم؟ فرمود: به مادرت عرض كرد بعد از او به چه كسي ؟ فرمود: به مادرت بار سوم عرض كرد بعد از او به چه كسي؟ فرمود : به مادرت در چهارمين بار كه اين سوال را تكرار كرد فرمود:به پدرت.

در حديث ديگري مي خوانيم :

 

جواني نزد پيامبر براي شركت در جهاد (آنجا كه جهاد واجب عيني نبود) آمد پيامبر فرمود: «آيا مادري داري» عرض كرد آري فرمود: « در خدمت مادر باش كه بهشت زير پاي مادران است.»

ودر حديثي ديگر مي خوانيم :

 

ام سلمه خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد:همه ي افتخارات نصيب مردان شده زنان بيچاره چه سهمي از اين افتخارات دارند؟فرمود:«آري (زنان هم افتخارات فراواني دارند) زنان باردار در تمام طول مدت حمل به منزله ي روزه دار و شب زنده دار و مجاهد در راه خدا با جان و مال است و هنگامي كه وضع حمل مي كند آن قدر خدا به او پاداش مي دهد كه هيچ كس حد آن را از عظمت نمي داندو هنگامي كه به فرزندش شير مي دهد در برابر هر خوردني از سوي كودك خداوند پاداش آزادكردن برده اي از فرزندان اسماعيل را به او مي دهد و هنگامي كه دوران شير خوارگي كودك تمام شد يكي از فرشتگان بزرگوار خداوند بر پهلوي او مي زند و مي گويد :« برنامه  اعمال خود را از نو آغاز كن چرا كه خداوند همه ي گناهان تو را بخشيده (گويي نامه ي عملت از نو آغاز مي شود.) »

 

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 توسط مریم ادیبی |

شيون شيطان

هنگام ولادت پيامبر اسلام ابليس(پدر شيطان ها ) جيغ و فرياد بلندي كشيد كه همه ي شيطان ها به گرد او جمع شده پرسيدنداي سرور ما چه حادثه اي تو را اين گونه بي تاب و و حشتزده كرده است؟»ابليس در جواب گفتواي بر شما امشب وضع آسمان و زمين پريشان و دگرگون شده و اين نشانه ي بروز حادثه ي بزرگي است.كه از زمان عروج عيسي (ع) به آسمان چنين حادثه اي رخ نداده است. در همه ي جهان پراكنده شويد و جست و جو كنيد تا ببينيد اين حادث چيست؟»شياطين در سراسر زمين به جست و جو پرداخته سپس نزد ابليس آمده و گفتندچيزي نيافتيم ». ابليس گفتمن خود براي جست و جوي آن حادثه سزاوارترم ». آن گاه به شكل گنجشک در آمد و از جانب كوه حرا به مكه وارد شد. جبرئيل به او نهيب زد بازگرد خدا تو را لعنت كند».

ابليس گفت: اي جبرئيل يك سوال از تو دارم حادثه اي كه امشب رخ داده چيست؟

جبرئيل: محمد(ص) چشم به جهان گشوده است.

ابليس : آيا من در آن بهره اي دارم؟« مي توانم او را فريب دهم؟»

جبرئيل : نه هرگز

ابليس : آيا در امت او راه نفوذي دارم؟

جبرئيل: آري

ابليس : به همين اندازه خشنودم

نگارش در تاريخ جمعه دهم آذر 1385 توسط مریم ادیبی |

معجزه اي از پيامبر(ص) ودرماندگي دشمن

 

هنگامي كه پيامبر بر اثر كودتاي مشركان به سوي مدينه هجرت كرد و مشركان فهميدندكه آن حضرت از مكه بيرون رفته است شخصي به نام سراقه بن جعشم را با گروهي براي جست و جوي آن حضرت فرستادند. سراقه سوار بر اسب به سوي بيابان تاخت تا اينكه در بيابان به پيامبر رسيد. يكي از همراهان پيامبر گفت:«اي پيامبر خدا اين سراقه است كه به دنبال ما مي آيد.»

پيامبر به سوي خدا متوجه شد و عرض كرد :«خدايا مرا از گزند سراقه حفظ كن.»همان لحظه پاها و دست هاي اسب سراقه در زمين فرو رفت. سراقه در حالي كه سخت به وحشت افتاده بود فرياد زد:«اي محمد مرا آزاد كن من به تو اطمينان مي دهم كه از اين پس تنها خير تو را بخواهم و هرگز دشمنان تو را ياري ننمايم.» پيامبر گفت :« خدايا اگر سراقه راست مي گويد اسب او را آزاد كن.» پس از چند لحظه اسب آزاد شد و سراقه به قول خود وفا كرد و از آن پس معترض آن حضرت نشد.

نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم آذر 1385 توسط مریم ادیبی |

 

مردي كه كمك خواست

 

به گذشته ي پر مشقت خويش مي انديشيد به يادش مي افتاد كه چه روز هاي تلخ و پر مرارتي را پشت سر گذاشته روزهايي كه حتي قادر نبود قوت روزانه ي زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد . با خود فكر مي كرد كه چگونه يك جمله ي كوتاه _فقط يك جمله_ كه در سه نوبت پرده ي گوشش را نواخت به روحش نيرو داد ومسير زندگاني اش را عوض كرد و او و خانواده اش را از فقر و نكبتي كه گرفتار آن بودند نجات داد.

او يكي از صحابه ي رسول اكرم بود. فقر و تنگدستي بر او چيره شده بود در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده با مشورت و پيشنهاد همسرش تصميم گرفت برود و وضع خود را براي رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالي كند.

با همين نيت رفت ولي قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد «هر كس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم ولي اگر كسي بي نيازي بورزد و دست حاجت پيش مخلوقي دراز نكند خداوند او را بي نياز مي كند.» آن روز چيزي نگفت و به خانه ي خويش برگشت. باز با هيولاي مهيب فقر كه همچنان بر خانه اش سايه افكنده بود روبه رو شد. ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد. آن روز هم همان جملات را از رسول اكرم شنيد «هر كس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم ولي اگر كسي بي نيازي بورزد خداوند او را بي نياز مي كند.» اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد به خانه ي خويش برگشت و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان مي ديد براي سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت. باز هم لبهاي پيامبر به حركت آمد وبا همان آهنگ كه به دل قوت و به روح اطمينان مي بخشيد همان جمله را تكرار كرد.

اين بار كه جمله را شنيد اطمينان بيشتري در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است. وقتي كه خارج شد با قدمهاي مطمئن تري راه مي رفت. با خود فكر مي كرد كه ديگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم كرد به خدا تكيه مي كنم و از نيرو و استعدادي  كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده مي كنم و از او مي خواهم كه مرا در كاري كه پيش مي گيرم موفق گرداند و مرا بي نياز سازد .

با خودش فكر كرد كه از من چه كاري ساخته است؟به نظرش رسيدعجالتا اين قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمي جمع كند و بياورد و بفروشد. رفت و تيشه اي عاريه كرد و به صحرا رفت هيزمي جمع كرد و فروخت.لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد. روز هاي ديگر به اين كار ادامه داد تا تدريجا توانست از همين پول براي خود تيشه وحيوان و ساير لوازم كار را بخرد . باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلاماني شد.

روزي رسول اكرم به او رسيد و تبسم كنان فرمود:«نگفتم هر كس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي دهيم ولي اگر بي نيازي بورزد خداوند او را بي نياز مي كند؟».

 

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان 1385 توسط مریم ادیبی |

 

همسايه ي نو

 

مرد انصاري خانه ي جديدي دريكي از محلات مدينه خريد وبه آنجا منتقل شد تا متوجه شد كه همسايه نا همواري نصيب وي شده .به حضور رسول اكرم آمد وعرض كرد در فلان محله ميان فلان قبيله خانه اي خريده ام وبه آنجا منتقل شدم متاسفانه نزديك ترين همسایگان من شخصي است كه نه تنها وجودش براي من خير وسعادت نيست از شرش نيز در امان نيستم اطمينان ندارم كه موجبات زيان وآزار مرا فراهم نسازد .

رسول اكرم چهار نفر : علي(ع) ،سلمان ، ابوذر وشخصي ديگر را كه گفته اند مقداد بوده است مامور كرد با صداي بلند در مسجد به عموم مردم از زن واز مرد ابلاغ كنند كه : هركس همسايگانش از آزار او در امان نباشند ايمان ندارد.اين اعلام در سه نوبت اعلام شد . بعد رسول اكرم با دست خود به چهار طرف اشاره كرد وفرمود : از هر طرف تا 40 خانه همسايه محسوب مي شوند.

 


شكايت همسايه

 

شخصي آمد حضور رسول اكرم و از همسايه اش شكايت كرد كه مر اذيت مي كند واز من سلب آسايش كرده . رسول اكرم فرمود تحمل كن و سرو صدا عليه همسايه ات راه نينداز بلكه روش خود را تغيير دهد بعد از چندي دو مرتبه آمد وشكايت كرد . اين دفعه نيز رسول اكرم فرمود: تحمل كن.

براي سومين بار آمد وگفت يا رسول اكرم اين همسايه من دست از روش خويش بر نمي دارد وهمان طور موجبات ناراحتي من وخانواده ام را فراه م مس ازد اي ندفعه رسول اكرم به او فرمود : روز جمعه كه رسيد برو اسباب واثاث خود را بيرون بياور وسر راه مردم كه مي آيند و مي روند و مي بينند بگذار . مردم از تو خواهند پرسيد كه چرا اثاثت اين جا ريخته است ؟ بگو از دست همسايه ات وشكايت او را به همه ي مردم بگو. شاكي همين كار را كرد . همسايه موذي كه خيال مي كرد پيغمبر براي هميشه دستور تحمل وبردباري را مي دهد نمي دانست آنجا كه پاي دفع ظلم و دفاع از حقوق به ميان بيايد اسلام حيثيت و احترامي براي متجاوز قائل نيست . لذا همين كه از موضوع اطلاع يافت به التماس افتاد وخواهش كرد كه آن مرد اساس خود را برگرداند به منزل ودر همان وقت متعهد شد كه ديگر به هيچ نحو موجبات آزار همسايه خودرا فراهم نسازد

 

منبع: داستان راستان 

نگارش در تاريخ شنبه بیستم آبان 1385 توسط مریم ادیبی |

 

يك اندرز

 

مردي با اصرار بسيار از رسول اكرم يك جمله به عنوان اندرز خواست. رسول اكرم به او فرمود:اگر بگويم به كار مي بندي؟

-  بلي يا رسول الله

-   اگر بگويم به كار مي بندي؟

-    بلي يا رسول الله

-   اگر بگويم به كار مي بندي؟

-    بلي يا رسول الله

-   رسول اكرم بعد از اينكه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهميت مطلبي كه مي خواهد بگويد كرد به او فرمود:

هرگاه تصميم به كاري گرفتي اول در اثر و نتيجه و عاقبت آن كار فكر كن و بينديش اگر ديدي نتيجه و عاقبتش صحيح است آن را دنبال كن و اگر عاقبتش گمراهي و تباهي است از تصميم خود صرف نظر كن.

   

نگارش در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مریم ادیبی |

 

جوان آشفته حال

 

نماز صبح را رسول اكرم در مسجد با مردم خواند.هوا ديگر روشن شده بود و افراد كاملا تميز داده مي شدند. در اين بين چشم  رسول اكرم به جواني افتاد كه حالش غير عادي به نظر مي رسيد. سرش آزاد روي تنش نمي ايستاد و دائما به اين طرف و آن طرف حركت مي كرد. نگاهي به چهره جوان كرد ديد رنگش زرد شده چشمهايش دركاسه سر فرو رفته اندامش باريك و لاغر شده است از او پرسيد:

-          درچه حالي ؟

-          در حال يقينم يا رسول الله

-          هريقيني آثاري دارد كه حقيقت آن را نشان مي دهد. علامت و اثر يقين تو چيست؟

-          يقين من همان است كه مرا قرين درد قرار داده در شب ها خواب را از چشم من گرفته است و روز ها را من با تشنگي به پايان مي رسانم ديگر از تمام دنيا و مافيها رو گردانده و به آن سوي ديگر رو كرده ام.مثل اين است كه عرش پروردگار را در موقف حساب و همچنين حشر جميع خلايق را مي بينم. مثل اين است كه بهشتيان را در نعيم و دوزخيان را در عذاب اليم مشاهده مي كنم. مثل اين است كه صداي لهيب آتش جهنم همين الان در گوشم طنين انداخته است.

رسول اكرم رو به مردم كرد و فرمود: اين بنده اي است كه خداوند قلب او را به نور ايمان روشن كرده است.

بعد رو به جوان كرد و فرمود:اين حالت نيكو را براي خود نگه دار.

جوان عرض كرد :يا رسول الله دعا كن خداوند جهاد و شهادت در راه حق را نصيبم فرمايد.

رسول اكرم دعا كرد.طولي نكشيد كه جهادي پيش آمد و آن جوان در آن جهاد شركت كرد.دهمين نفري كه در آن جنگ شهيد شد همان جوان بود.

                                                 منبع داستان راستان

نگارش در تاريخ یکشنبه هفتم آبان 1385 توسط مریم ادیبی |

 

امتحان هوش

 

تا آخر هيچ يك از شاگردان نتوانست به سوالي كه معلم عالي قدر طرح كرده بود جواب درستي بدهد. سوالي رسول اكرم در ميان اصحاب خود طرح كرد اين بود:

در ميان دستگيره هاي ايمان كدام يك از همه محكم تر است ؟

-يكي از اصحاب:نماز

-رسول اكرم:نه

-ديگري :زكات

-رسول اكرم:نه

- سومي:روزه

-پيامبر:نه

-چهارمي:حج و عمره

-رسول اكرم :نه

پنجمي : جهاد

رسول الله : نه

عاقبت جوابي كه مورد قبول واقع شود از ميان جمع حاضر داده نشد خود حضرت فرمود:

تمام اين هايي كه نام برديد كارهاي بزرگ و با فضيلتي است ولي هيچكدام از اين ها آن كه من پرسيدم نيست. محكم ترين دستگيره هاي ايمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.

                                                     منبع: داستان راستان

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1385 توسط مریم ادیبی |

 

متن سه نامه پيامبر اسلام به سه پادشاه بزرگ دنيا  

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر قوم و قبيله خاصى مبعوث نشده بود تا پيامش در حصار و محدوده آن قوم و قبيله محصور بماند، بلكه بر طبق آموزه‏هاى قرآنى (1) ماموريت داشت تا پيام خود را به عموم مردم - فارغ از تمايزات قومى، نژادى و زبانى - ابلاغ نمايد. از اين رو در سال ششم هجرى، در راستاى رسالت جهانى خويش، با ارسال نامه‏هايى به سران ممالك هم جوار حجاز در آن روزگار، گام مهمى را در سياست‏ خارجى برداشت. او كه در اين زمان دغدغه خاطر چندانى از جانب يهوديان مدينه و شرارت‏هاى آن‏ها نداشت و نيز به دليل انعقاد معاهده صلح حديبيه، از جانب مشركان مكه احساس خطر جدى نمى‏كرد بر آن شد تا نامه‌هايى را به سران كشورهاى هم جوار ارسال نمايد و آن‏ها را به اسلام فراخواند. (2)

با نگاهى به تاريخ طبرى درمى‏يابيم كه طبرى تنها سه نامه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را كه خطاب به نجاشى - حاكم حبشه - ، خسرو پرويز - شاهنشاه ايران - و هرقل - امپراتور روم شرقى - بوده را ضبط كرده است و در خصوص نامه‏هاى آن حضرت به مقوقس (حاكم مصر)، جيفر و عبد پسران جلندى (فرمانروايان عمان) و منذر بن ساوى (كارگزار خسرو در بحرين) تنها به نقل گفته‏اى كوتاه از ابن اسحاق اكتفا كرده و متن نامه‏هاى مذكور را نياورده است. از اين رو ما در اين نوشتار به ذكر نامه‏هايى كه از سوى آن حضرت به حاكمان حبشه، روم و ايران ارسال شده است، خواهيم پرداخت .

http://www.tebyan.net


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 توسط مریم ادیبی |
درباره وبلاگ

ستايش مخصوص خداوندي است که علو مرتبه‏اش بخاطر قدرت او است، ونزديکيش به مخلوقات به واسطه عطا و بخشش او،همو است‏بخشنده تمام نعمتها،و دفع‏کننده تمام شدائد و بلاها او را مي‏ستايم در برابر عواطف کريمانه و نعمتهاي وسيع و گسترده‏اش‏به او ايمان مي‏آورم چون مبدء هستي و ظاهر و آشکار است،و از او هدايت مي‏طلبم چون‏راهنما و نزديک است،از او ياري مي‏جويم چون توانا و پيروز است،بر او توکل مي‏کنم چون‏تنها ياور و کفايت کننده است.

نهج البلاغه خطبه83

پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها


قالب وبلاگ